ترنمترنم، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه سن داره
طنینطنین، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 9 روز سن داره

هستی ما ترنم و طنین

مابر گشتیم خونمون (سفرنامه تابستانی ترنمی)

دوستای خوبم این مطلب فقط برای این که ناقص بود رمز دار کرده بودم الان به لطف روز جمعه و همسر محترم که ترنمی رو گرفته تونستم کاملش کنم بووووووووس به همتون دوستتون داریم  سلام نازنینم ما برگشتیم کیش و برعکس اون چیزی که فکر می کردم شما خیلی زود خودت رو وفق دادی .حتی دیروز مربیت توی مهد با من و بابایی صحبت کرد و گفت که شما خیلی با هوشی هزار ماشاالله و مدیر خیلی لایقی میشی گفتن که مدیریت توی خونت هست و خیلی قشنگ خودت رو با شرایط وفق میدی . خلاصه کلی من و بابایی ذوق کردیم .به هر حال امید وارم که ما بتونیم کمک کنیم که از توانایی هات نهایت استفاده رو ببری . خوب بهتر بریم سراغ سفر نامه  اول می خوام یکسری عکس از کیش یعنی قبل از سفر بگذا...
20 مهر 1392

ترنمی 28 ماهه

سلام سلام باز هم شلوغی کار من باعث شد دیر کنم خیلی خیلی معذرت می خوام خوب بریم سر اصل مطلب ترنمی مامی این روزها به قدری شیرین و بانمکی که دلم میخوات ساعت ها از کارات بنویسم . راستی خاله سارا هم  اومده پیش ما. شما هم کلی با هاش خوشی و اکثر روزها نمی خوای بری مهد و با خاله مشغول بازی هستی حتی شبها بیدار میشی و با خاله میری دستشویی و دیگه خانم شدی و اصلا خودت رو خیش نمی کنی عشقم . عاشق باب اسفنجی هستی و کلی سی دی و عروسک ازش دور خودت جمع کردی و حتی مهد و بازار هم همراه خودت می یاریشون . دوست دارم چند تا از کلمه هات و که اشتباهی میگی و خیلی خیلی هم شیرین و برات بنویسم ایشابه  (فکر میکنی یعنی چی ) یعنی اشتباه اوژی...
20 مهر 1392

بدون عنوان

سلام به همگی ما الان در مسافرت هستیم و کلی هم داره خوش میگذره .برگشتم حتما کلی ماجرا و عکس دارم که بگذارم .الان هم تازه از اصفهان رسیدیم تهران یزد و شهر کرد هم جاهابی بوده که رفتیم 12 هم داریم میریم کرج خونه مامان جون هووووورا .ترنمی مامان حسابی داری خوش میگذرووونی ها.
25 مرداد 1392

می خوام از شیرین کاریهای این روزها بنویسممممم

سلام به ترنم جونی و همه دوستای مهربونمون ترنم مامی نمی دونم از کجا شروع کنم , اینقدر شیرین و بازی گوش شدی که هر لحظه در کنارت بودن پر از خاطره است . هر کاری که می کنیم سریع خودت و می رسونی و میگی بلدم , بلدم  و خودت شروع می کنی به انجام دادن مثلا چند روز پیش می گفتی که بلدم و می خواستی  کفشهای من رو بپوشونی برام . شلوار , کفش  و تمام لباس ها ی خودت رو اول امتحان می کنی و اگر نتونستی بعد می گی بلَ نیسم .       happy , cry .sad  .angary  میشی , این و از مهد یاد گرفتی و هر وقت میبینی که ما سرمون گرم سریع با لب آویزون یعنی sad می یایی که ما ضعف می کنیم و شروع می کنیم به قربونت رفتن . فصل امتحا...
6 مرداد 1392

احوالات دو سالگی ترنمی ما

سلام به شیرین ترین دختر دنیا  مامی یک سری عکس کلی برات می گذارم و توضیحات رو هم جدا گانه می نویسم ببببببببو س   نحوه خوابیدن ترنم جون توی کالسکه     ترنمی و عشقش هورس       ترنمی و مایو جدید  دختر قشنگم امسال هم مثل روال دو سال گذشته برای تولدت تصمیم گرفتیم بریم دبی و خرید یکساله ات رو انجام بدیم .که البته خیلی بیشتر از یکسال آینده شد و هر چیز قشنگی رو که دیدم برداشتم حتی تا 5 سالگی .به هر حال چون تولدت درست و سط امتحان های مامی بود فقط یک تولد 4 نفری من و شما و بابایی و پدر جون در فود کورت دامون ساحلی گرفتیم که خیلی هم با صفا بود  . علی رق...
4 مرداد 1392

تغییرات دختر شیرینم

سلام سلام صد تا سلام وای واقعا بابد من و ببخشید , میدونم که هیچ عذری پذیرفته نیست. ترنم گلی مامان که الان فقط می تونم بگم بسان عسل شدی مامان رو ببخش که چند ماهی اصلا وقت نکردم به وبلاگت سر بزنم راستش کار و درس و خانه داری و از همه مهم تر ترنم داری هیچ وقت خالی برام باقی نگذاشته بود .الان هم از بابایی خواهش کردم که شما رو بخوابونه که من خاطره نویسی بکنم .خوب بریم سر اصل مطلب............... اول دلم می خوات از حرف زدن هات برات بنویسم .اول از اینکه هر جا که میریم یا هر کسی رو که میبینی بلا فاصله سلام میکنی و همه می گن چه بچه مودبی  .بعد هم که اسم همه عروسک ها رو به زبون میاری و کلا یک مامان نمونه هستی بهشون غذا میدی , می خوابونیشون و ح...
22 ارديبهشت 1392